عبدالله مستوفى

151

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

آمده است مىگويد در آبدارخانه يكنفر آمده است و چيزى ميخواهد كه ما نميدانيم چه ميگويد . حيرت كردم كه اين مهمان كيست كه بآبدارخانه رفته است ؟ من تختهء پاك ندارم وارد آبدارخانه شدم ، ديدم دو سه نفر ايرانى ايستاده‌اند كه من هيچيك از آنها را نميشناسم . يكنفر پالتو نظامى با مغزى قرمز پوشيده و نشان كلاهش هم ميگويد كه ميرپنج يعنى ژنرال ماژور است و قليانى بدست دارد . از اشارهء پيشخدمت روسى معلوم شد اين آقاى ژنرال ماژور است كه چيزى ميخواهد . پرسيدم : « آقا شما چه خواسته بوديد كه اين پيشخدمت مطلب را نفهميده است ؟ » ديدم با لهجهء تركى عجيبى گفت : « تختهء پاك ميخواهم كه قليان حضرت امير را روى آن بگذارم » ( مقصودش امير بهادر جنگ وزير دربار بود ) همين كه دانستم اين آقا نوكر امير بهادر است و من با ميرپنج واقعى سروكار ندارم ، لحن صحبت خود را تغيير داده مثل آقائى كه با نوكر حرف بزند گفتم : « اين سكوئى كه در آنجا ساخته شده و روى آن را با كاشى فرش كرده‌اند ، براى رفع همين احتياجات است ، قليانت را چرا روى اين سكو نميگذارى ؟ » گفت : « آنجا پاك نيست يك تختهء پاك طاهر لازم دارم » گفتم : « كسى نميدانست كه تو تختهء طاهر لازم خواهى داشت كه قبلا يكنفر مسلمان خالص دوآتشه پيدا كند و بتوسط او تخته‌اى را در كنار رود نواكر بگيرد و در آفتاب خشكانده و در گوشه‌اى كه دست هيچ نامسلمان به آن نخورده ، محفوظ نگاه دارد . » و در اينجا لحن خود را آمرانه‌تر كرده گفتم : « قليانت را روى همين سكو بگذار و بيهوده اشخاص را بتقاضاى بيموقع از كارشان بيكار نكن ! » مؤمن چون چاره‌اى نداشت ، بدون هيچ غرغر قليان را بر روى سكو گذاشت . در اين ضمن متوجه شدم دستى بشانه‌ام تماس كرد ، برگشتم ، ديدم ارسلان خان است . خنديدم ، گفتم : « آقاى ناصر همايون چه ميفرمايند ؟ » ديدم آهسته به من ميگويد : « اين شخص را ميشناسيد ؟ » گفتم « اجمالا دانستم نوكر امير بهادر است » گفت : « به ! اين محمد جعفر خان معروف و نفس نفيس وزير دربار است كه حتى صدر اعظم هم از او حساب ميبرد ! » گفتم : « آقاى من اينجا ايران نيست و منهم مثل صدر اعظم احتياجى بوزير دربار ندارم كه به اين حيوان لا يعلم مجيز بگويم . اگر خود امير بهادر شما هم تختهء پاك از من ميخواست ، همين جوابها را ميشنيد و منتهى احتراميكه نسبت به او ميكردم همين بود كه به او تو خطاب نكنم . » ناصر همايون كه بود من با اين آقاى ناصر همايون سابقهء آشنائى دارم ، ايشان پسر امير خان قاجارند ، پدرش در جوانى بسيار زيبا بوده امامقلى خان غارت شاعر معروف زمان روزى در خزانهء حمام به او برخورده و اين در وقتى بوده كه غارت وارد خزانه ميشده و سر جوان زيبا زير آب بوده و موهاى زياد مشكين او در روى آب شنا ميكرده و پهن بوده است . بعد از سر برآوردن از آب ، غارت موى مشكين و عارض آتشين او را بداهتا اينطور ستوده و در تشبيه اضمار حق مطلب را اداء كرده است .